در راه بازگشت و در پایان سفر، مرد از پسرش پرسید:« نظرت در مورد سفرمان چه بود؟»
پسر پاسخ داد:« عالی بود پدر!»
پدر پرسید:« آیا به زندگی آنها توجه کردی؟»
پسر پاسخ داد:« بله پدر!»
وپدر پرسید:«چه چیزی از این سفر یاد گرفتی؟»
پسر کمی اندیشید و بعد
به این می گن از یه دید دیگه دیدن
و به آرامی گفت:« فهمیدم که در خانه یک سگ داریم و آنها چهارتا. ما در حیاطمان یک فواره داریم و آنها رودخانه ای دارند که نهایت ندارد. ما در حیاطمان فانوسهای تزیینی داریم و آنها شتارگان را دارند. حیاط ما به دیوارهایش محدود می شود، ولی باغ آنها بی انتهاست!»
در حالی که با شنیدن حرفهای پسر، زبان مرد بند آمده بود؛ پسربچه اضافه کرد:«متشکرم پدر، تو به من نشان دادی که ما چقدر فقیر هستیم!!!»
پ.ن.:هر چی می گردم کثافتای تو جهان و زندگیمونو پیدا نمی کنم لطفا یکی بهم نشونشون بده.
پ.ن.2:غلط کرده هر کی می گه من دپرسم!!!

میلاد باسعادت امام رضا (علیه السلام) مبارک.
پ.ن.:هر چی فکر کردم نتونستم از این جلات خفن ادبی و قلمبه سلمبه بنویسم.کلا تو ذاتم نیست.شما به بزرگی خودتون ببخشین.
پ.ن.2:دنبال عکس می گشتم که بذارم اول این پست، این عکسو دیدم کلی حال کردم.امیدوارم شمام حال کنین.
پ.ن.3: داشتم بادقت عکسو نیگا می کردم شک کردم که عکس حرم امام رضا باشه برا همین تو ادامه مطلب گذاشتمش.
ادامه مطلب
پیرزن ۹۲ ساله در حالی که لباس مرتبی پوشیده بود؛ راس ساعت ۸ صبح برای ثبت نام به خانه ی سالمندان مراجعه کرد.
همسرش به تازگی از دنیا رفته بود و او کس دیگری را نداشت؛ چشمانش خوب نمی دید و برای راه رفتن ناچار بود از واکر استفاده کند.
با حوصله ی تمام چند ساعتی را در قسمت پذیرش منتظر ماند تا کار های اداری انجام شود و اتاقش را آماده کنم. باهم به سمت اتاقش رفتیم. در راه به او توضیح دادم که اتاقش چگونه است و پرده های زیبایی دارد.او با اشتیاق و شعف یک کودک به من گفت که اتاقش را دوست دارد.
من گفتم صبر کنید،شما که هنوز اتاقتان را ندیده اید! جواب داد:« نیازی به دیدن نیست ،رضایت و شادی چیزیست که باید اراده کنی تا داشته باشی.دوست داشتن اتاق ربطی به وسایل و چیدمان آنها ندارد، من تصمیم گرفته ام که از آن خوشم بیاید. این احساس خرسندی و لذت در درون من اتفاق می افتد نه در بیرون.» و ادامه داد:« من هر روز صبح که بیدار می شوم با خودم فکر می کنم که دو راه دارم،یکی این که درد رتخخوابم بمانم و با یاد آوری نا توانی های جسمیم روز بدی را بگذرانم، یا این که از رختخواب بیرون بیایم و شکر گزار توانایی هایی باشم که هنوز دارم.هر روز که چشمم را باز می کنم هدیه ایست از طرف خدا که در آن از زیبایی های جهان لذت می برم و خاطرات خوشم را مرور می کنم ممکن است این آخرین باری باشد که می توانم این کار را انجام دهم.
پ.ن.: بابا این پیره زنه هم با این همه مشکل فهمیده بود که رضایت و نارضایتی،شادی یا غم دست خود انسانه. امیدوارم شمام اینو بفهمین.
The worst had happened, everything was lost. He wasstunned with grief and anger. "GOD!!! How could you do this to me?!" he cried.
Early the next day, however, he was awakened by the sound of a ship that was approaching the island. It had come to rescue him. "How did you know I was here?" asked the weary man of his rescuers. "We saw your smok signal," they replied.
It ir easy to get discouraged when things are going bad. But we shouldn't lose heart, BECAUSE GOD IS AT WORK in our lives, even in the midst of pain and suffering. Remember next time Your little hut is burning to the ground it just may be a Smoke Signal That Gets THE ATTENTION OF THE GRACE OF GOD
ادامه مطلب
ولی خداییش یه همچین پستی از من بعید!!
در دستانم دو جعبه دارم که خدا به من داده است. خدا به من گفت:
"غصه هایت را درون جعبه ی سیاه بگذار و شادی هایت را درون جعبه ی طلایی"
به حرف خدا گوش کردم.
شادی ها و غصه هایم را درون جعبه ها می گذاشتم.
جعبه ی طلایی روز به روز سنگین تر می شد و جعبه ی سیاه روز به روز سبک تر.
روزی از روی کنجکاوی جعبه ی سیاه را باز کردم تا علت را بفهمم. در کمال ناباوری دیدم که ته جعبه سوراخ است و غصه هایم از آن بیرون می ریزد.
با تعجب رو به خدا کردم و گفتم:
"خدایا چرا این جعبه ها را به من دادی؟ و چرا ته جعبه ی سیاه سوراخ است؟"
وخدا با لبخند دلنشینی جواب داد:
"ای بنده ی من، جعبه ی طلایی رابه تو دادم تا لحظه های شاد زندگیت را بشماری و جعبه ی سیاه را دادم تا تلخی های زندگیت را دور بریزی و همیشه با شادی هایت،شاد زندگی کنی."
پ.ن.خب واقعانم از من یه همچین پستی بعیده چون از خودم نیست.
پ.ن.2: این قدر از این حرفای نگفته دارم،ولی حالشو ندارم.(حال نوشتنشو)
اگه شما یه دستتون قطع بشه چی کار می کنین؟حتما میاینو تو وبلاگتون می نویسین که دنیا تاریکه و از این جور حرفا ولی این پستو می نویسم تا بفهمین حتی بدترین چیزا رو هم میشه با بهترین دیدها زیبا دید.فقط باید مردشو پیدا کنین.چون هر کسی نمی تونه هر چی چیزی منفییی رو از دید مثبت ببینه.تو این داستان اون مرد یه مربیه.
حالا داستانو بخونین:

ایـســـــــــــــــت.همین جا(درست همین جا)؛ جا داره از این که به خودتون زحمت دادین و با یه دید دیگه به زندگی نگاه کردین و دیده ها و شنیده ها تونو تو پست قبلی برام نوشتین تشکر کنم!! (حیف که شلکک خشم و اژدها و از این جور چیزا نداره وگرنه می دادم بخوردتون!)
حالا ادامه ی داستان:
-چی دیدی؟ باد اومدو تو رو چید از روی شاخه دزدید ... اِ ببخشید مثل اینکه با شعر عمو پورنگ قاطی شد.
-چی دیدی؟
دیدم بچه ها بعد از ماه ها دارن والیبال بازی می کنن. کلی ذوق مرگ شدم و با کله به سمت زمین والیبال یورش بردم. بعد که به زمین والیبال رسیدم شستم خبر دار شد که پیشیا هم دارن با بچه های ما بازی می کنن. چون اونا مرام می ذارنو مارو تو بازیاشون راه می دن منم چی نگفتم و حتی چند بار که خواستن به خاطر من از زمین بیان بیرون قبول نکردم.
بگذریم،خیلی از موضوع منحرفتون کردم،خلاصه بعد از رفتن پیشیا به امید والیبال اومدم تو زمین ولی بازم بچه های نامردمون،اسکواشو علم کردن.من و چند نفر از بچه ها کلی دادو قال که آقا بیاین والیبال و ... .چشمتون روز بد نبینه داشت دعوا می شد که یهو یکی از ما گفت بیاین مسابقه بدیم.هرکی برد حرف اون.
من و ۵ نفر دیگه از طرفدارای والیبال رفتیم تو یه زمین و افراد مغرور عشق اسکواشم اونور. اولِ بازی ۸ تاییمون خیلی برا ما بد بود ولی بعد از این که حاجیکستون-یعنی خودم- پست خطیر پاسوری رو به عهده گرفتم یهو تیم متحول شد و با پاسای بین المللی خودم و اسپکای امیر دهنشونو صاف کردیم. ولی باز روز از نو روزی از نو.حالا نوبت اون یکی سری از طرفدارای اسکواش بود که دبه در بیارن.بعدشم توپو از ما گرفتنو شروع کردن به اسکواش بازی کردن.منم با تمام قلدری رفتم توپو پس گرفتم.بعد دوباره قرار شد یه مسابقه بدیم هر کی این یکی مسابقه رو برد حرف اون قبوله.اول ما ۳-۱، ۴-۱ عقب افتادیم ولی بادریافتای عالی علی و پاسای خوب خودم و اسپکای موشکی امیر بازی رو بردیم تا مشتی بشیم بر دهان گشاد زورگویی.![]()
پ.ن.:اگه بدونین چه حالی داد بازی.اصلا این قدر حال داد که باعث شد بنده ۳ ساعت یه کله درس بخونم(کمی کمتر یا زیادتر)
پ.ن.۲:فهمیدم که استعداد خوبی تو پاسوری دارم.
پ.ن.۳:یکی کمک کنه.سر دو راهی انتخاب والیبال یا هندبال موندم.
پ.ن.۴: جا داره بازهم در این انتها از تعداد زیاد نظراتتون که تو پست قبلی دادین تشکر فراوان را به عمل بیاورم.
پ.ن.۵:آسمون زیباست. خودتون ربطشو به مطلب پیدا کنین.(دیدین بعضیا این طوری پ.ن. می دن.اصلا منظورم محسن نبودا (ای بابا تو این پست هم نتونستم یه تیکه بار محسن نکنم.))![]()
ببینم چی کار می کنین.
![]()
پ.ن.چون هر کی دوست دارین با یه دید دیگه به جامعه و درسا و خودتونو و منو وبلاگو و بله ئو اینائو و خلاصه به هر چی که میرسین نیگا کنین البته منظورم دید مثبته. متوجهین دیگه!؟
چون دوست دارم خودم اولین نفری باشم که نظرتونو می خونم!همین!
پ.ن.: با توجه به در خواست عده ی کثیری از خوانندگان(دو نفر) برای تمامی پستام عنوان می ذارم هرچند بی ربط باشه.
